تبليغاتX
ًًً WWW.SIF86.blogfa.com

نگاهی به پرسش دوم ( چرا آقا محمد خان ازعنوان پادشاهی استفاده نکرد )

جهت توضیح وتفسیر این پرسش مناسب می دانم ابتدا نگاهی به واژه خان در فرهنگ های مختلف داشته باشم تا بهتربتوانم پاسخی در خور برای پرسش یاد شده داشته باشم

واژه خاني بمعني چشمه است. اين واژه در گويشهاي گوناگون ايراني بصورتهاي: خان، كان، كهن،‌كن، كهني، كاني، خوني و خاني بازمانده است و بكار ميرود. مصغر آن خانيچه و خانيجه است. با بررسي ژرف، پيرامون اين واژه و پيشينه‌ي آن، به انگيزه ي نامگذاري بسياري از ديهاي ايران پي ميبريم،

واژه خاني بمعني چشمه و خانسار بمعني چشمه سار، در متنهاي تورفاني مانوي بصورت «خانيگ Xânخg» و «خانسار Xânsâ» بكار رفته است. در يكي از بخشهاي آثار مانوي ترفاني (زير عنوان: پدر بزرگي و بهشت) اين عبارت آمده است: دارُگ،‌خانيگ اُد آبروُد پَد هُو وارينديسپ روز DârûXânخ ud âbrôd pad hô wârênd wخsp roz يعني درخت، چشمه و گياه به او (بوسيله او) به وجد آيند همه روز. و در عبارت ديگري از همين سرودهاي ترفاني (زير عنوان: اهريمن و دوزخ) واژه خانسار آمده است:

زَهرين خانسار ِازدمند اژ هو  zahrên Xânsâr isdamênd az hô

يعني زهر گين چشمه سار (چشمه سار زهرآگين) بيرون دمند از او  (از آن بيرون ميجهند) و نيز در منظومه درخت آسوريك (كه آنهم از آثار منسوب به مانوي است) در يك بيت ضمن مناظره بُز با درخت خرما واژه خانيگ (كه هم بصورت پارتي خانيگ و هم بگونه پهلوي جنوبي خانيك خوانده ميشود) بكار رفته است

 

گمان ميرود كه اين واژه و صورتهاي گوناگون آن از ريشه اوستائي كان (Kân يعني كندن) آمده باشد زيرا عين اين ريشه اوستايي بصورت اسم در گويشهاي امروزي ايراني زنده است

در گويشهاي كردي اين واژه بصورت «كاني Kânî» و «كهني kahanî» امروز هم، بكار ميرود

با توجه به آنچه در معانی مختلف خان آمد می تواند نتیجه گرفت که از آنجا که آقا محمد خان سر سلسله جنبان دودمان قاجار بود و مؤسس این حکومت محسوب می شد ، استفاده از واژه خان و بکار گیری آن توسط مورخان این دوره از تاریخ ایران امری بجا و مناسب بوده است .

از طرفی مدت زمان تشکیل حکومت توسط آقا محمد خان از زمان تاجگذاری که نقطه آغاز هر حکومتی به حساب می آید تا زمان کشته شدن او ، چیزی در حدود 8 تا 9 ماه(کمی بیشتر یا کمتر) به طول نینجامید و این مدت زمان کوتاه البته مجالی در اختیار او قرار نداد تا ببینیم که او در مسیر بعدی حکومت خود چگونه و بر اساس چه سیاستی به اداره ایران خواهد پرداخت  .

همچنین در یک مقطع زمانی مشخص در تاریخ معاصر ایران و بر حسب وضعیت خاص حاکم بر کشور، بسیاری از حاکمان این دوره (از زمان فرو پاشی صفویه تا بر آمدن قاجار ها در ایران ) خصوصأ کریم خان و تمامی جانشینان پس از او ، تلاشی در جهت حذف عنوان پادشاهی را در اداره کشور نمودند . این مهم و این که آقا محمد خان مدت های مدیدی از دوران جوانی خود را در دربار زندیه گذرانده بود ، نمی توانست خالی از تدبیر و سیاست برای او بوده باشد .

ذکر یک نکته دیگر هم در این باره شاید خالی از فوایده نباشد و آن این است که پدر آقا محمد خان و اجداد او تا دوران صفویه ، همگی از رهبران ایل بزرگ قاجار بودند وهمین رهبری و زعامت بر ایل قاجار ، آنان را به عنوان خانی مفتخر می ساخت . شاید آقا محمد خان نیز به این رسم دیرین پدران خود پایبند بود و از این رو به خان بودن و نه پادشاه بودن خود اکتفاء نمود .                                                          پایان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در جمعه 1387/04/28 و ساعت 7:49 قبل از ظهر |

دوپرسش و دو پاسخ تحلیلی بر آنها(۲ )

                                                اما تحلیل بنده  از این متن :

از موارد فوق که بگذریم ، دقت در متن فوق( نکته ها و گفته های 102 ) و مراجعه به مکاتبات اداری و دیوانی در عصر قاجار و توجه به این که در این دوران نثر خاصی در نگارش مورد عنایت اهل قلم بود ، می توان نتیجه گرفت که استفاده امیر از عنوان دار الفنون برای این مر کز مهم علمی در ایران چندان دور از ذهن نبوده است . سیری در سفر نامه ها (اعم از داخلی یا ترجمه سفر نامه های خارجیانی که از ایران عصر قاجار بازدید داشته اند و نامه های اداری قاجار ، جوابی بر پرسش اول ما خواهد بود که علت استفاده ازعنوان دار الفنون توسط امیر کبیر چه بوده است .

در منابع این دوره استفاده گسترده از لغات عربی در نگارش متون گوناگون امری عادی و روزمره بود . واژه های مانند دار الشوری (حانه مشورت ) برای مجلس شورا ، دارالعلم (برای مراکز علمی و حوزه های علمی ) دارالشفاء ( برای مراکز پزشکی ) دار المساکین ( برای بینوایان و تهی دستان ) دار الترجمه (مرکز ترجمه نوشتار از زبان های اروپائی و خارجی )  بار ها و بارها توسط نویسندگان و حتی در محاورات عامیانه  این دوره به کار گرفته شده است .

دقت در رشته های تحصیلی موجود در دار الفنون هم می تواند ما را در نامگذاری این مرکز علمی رهنمون باشد . در حقیقت به جزء رشته های تاریخ و حغرافیا که در دار الفنون تدریس می شد ، سایر رشته های موجود در آن بر حسب تقسیم بندی های امروزی از علم در زمره علوم پایه و مهندسی قرار می گیرند .

 همچنین و چنانکه از متن قبلی (واژه پلی تکنیک ) بر می آید زیبنده ترین ترجمه ای که امیر می توانست در گویش و نگارش فارسی از آن بهر گیرد ، واژه دارالفنون بوده که بر گردانی از همان پلی تکنیک لاتین است و به معنی (علوم فنی و حرفه ای ، البته به صورت تحت الفظی ) است که با واقعیت های موجود علمی در این مرکز علمی سازگار بود . جهت تأیید این مطلب به متن زیر توجه فر مائید :

..... در حالي كه حدود يكماه از آغاز ساختمان مدرسه مي‌گذشت، اميركبير ژان داودخان مترجم اول دولت را در شوال 1266 هـ.ق براي استخدام 6 نفر معلم به شرح زير به اتريش فرستاد:

 

 معلم پياده نظام

 يك نفر

 معلم سواره نظام

 يك نفر

 معلم توپخانه

 يك نفر

 معلم طب و جراحي

 يك نفر

 معلم علم مهندسي  

 يك نفر

 معلم علم معادن

 يك نفر

 

نظر امير كبير آن بود كه معلمان خارجي بايد از مداخله در امور سياسي مملكت خودداري نمايند و تنها به كار تدريس بپردازند. به همين ملاحظه با استخدام معلمين روسي و انگليسي و فرانسوي مخالف بود و مايل بود كه معلمين مورد نظر خود را از اتريش،‌كه در امور داخلي ايران دخالت نمي‌نمود استخدام نمايد.

پس از چندي اميركبير سه نفر ديگر را به گروه شش نفري فوق‌الذكر افزوديك نفر داروساز جهت تعليم فيزيك، كيمياي فرنگي (شيمي) و داروسازي و دو نفر معدنچي كه بتوانند در معادن كار كنند و يا به اصطلاح سركارگر خبره باشند.

ترتيب كار استخدام هفت معلم انجام گرفت مگر دو معدنچي كه براي كار در معادن در نظر گرفته شده بودند. ژان داودخان با هر كدام قرارنامه جداگانه‌اي در 12 شوال 1267 (10/اوت 1851) امضاء نمود ومدت خدمت هر يك را پنج سال و حقوق سالانه هر كدام را حدود ششصد تومان معين نمود وبراي مخارج رفت و آمد هر كدام نيز چهار صدتومان در نظر گرفت.

هفت معلمي كه به اين ترتيب از اتريش استخدام گرديدند از اين قرارند:

 

 1-كاپيتان زاتي   

 معلم مهندسي

 2-  كاپيتان گومنز 

 معلم پياده نظام و تاكتيك نظامي

 3-  نايب اول كرزيز

 معلم توپخانه

 4- نايب اول نميرو

 معلم سواره نظام

 5- چارنوتا

 معلم معدن شناسي

6-  دكتر پولاك 

 معلم طب و جراحي و تشريح

 7- فكتي

 معلم علوم طبيعي و داروسازي

 

و همانطور که می دانیم  در اروپا و امروزه هم علوم مربوط به نظامی گری جزء غلوم پایه محسوب می شوند . در مورد پرسش دوم باید بگویم که...... این پست همچنان ادامه دارد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در چهارشنبه 1387/04/26 و ساعت 6:42 بعد از ظهر |
                                                    

                                               نمائی از مدرسه دار الفنون

دوپرسش و دو پاسخ تحلیلی بر آن (1)

یکی دو روز پیش یکی از دوستان اهل تاریخ در تماس تلفنی که با من داشت خواست تا در خصوص دو موضوع تاریخی قدری اطلاعات ، البته به صورت مستند در اختیار او قرار دهم . این دو موضوع عبارت بودند از :

1– وجه تسمیه دارلفنون که از سوی میرزا تقی خان بنیانگذاری شد چه بود ، به عبارتی ، چرا نام دارالفنون برای این مدرسه ( در حقیقت دانشگاه ) انتخاب شد .

1-     چرا آقا محمد خان ، به آقا محمد شاه معروف نشد . یا به عبارتی ساده تر ، چرا آقا محمد خان قاجار  عنوان خان را بر عنوان محمد شاه ترجیح می داد .

البته یافتن جوابی مستند برای این دو سوال از نظر این جانب قدری مشکل و بعضأ ناممکن است . به عبارتی این که در فلان کتاب تاریخی و در فلان صفحه آن به این موضوع پرداخته شده است تقریبأ دست نیافتنی است.در جستجو های که داشتم سندی مکتوب نیافتم و در مطالعاتی که پیشتر در خصوص تاریخ قاجار داشتم در مورد سوالات مطرح چیزی نخوانده ام و به یاد نمی آورم . از این رو بر آن شدم تا در حد کفایت به تحلیل دو سوال فوق بپردازم . برای تحلیل سوال اول مختصری از سابقه تاریخی مدرسه دارالفنون را در این جا می آورم چرا که نکته ای در آن است که می تواند در پاسخ به سوال یاریم نماید .اما در باره مدرسه دار الفنون:دستور تاسيس دارالفنون يا مدرسه پلي تكنيك در 1266 هجري به وسيله امير كبير صادر شد و ساخت آن اندكي بيش تر از يكسال طول كشيد. هنگامي كه در 26 محرم 1268، امير كبير از مقام خود خلع شد، ساختمان مدرسه تازه به پايان رسيده بود. بنا به نوشته روزنامه " وقايع اتفاقيه"، مدرسه در 6 ربيع الاول 1268 افتتاح شد. خان ملك ساساني ( سياستكاران، ص ص 43 و 45 ) به 5 نامه امير كبير خطاب به شاه استفاده مي كند كه نشان مي دهد كه دارالفنون پيش از اين تاريخ فعاليت خود را آغاز كرده بوده است. با اينحال دارالفنون، پس از ورود معلمان اتريشي به ايران، حوالي اول صفر 1268 به طول كامل مورد بهره برداري قرار گرفت. هدف اصلي اصلاحات ميرزا تقي خان نوسازي ارتش بود و دار الفنون را نيز به همين منظور تاسيس كرده بود و وظيفه اصلي آن تربيت افسر، مهندس و پزشك براي ارتش بود.

با اينحال ادبيات فارسي و عرب و طب سنتي نيز در دارالفنون تدريس مي شد. غير از اين هفت معلم اتريشي، اروپاييان ديگري هم كه قبلا در ايران كار مي كردند در دارالفنون تدريس مي كردند از آن ميان دكتر كلوكه و دكتر اشليمر هلندي، لومر و بوهلر فرانسوي به ترتيب موسيقي و رياضيات تدريس مي كردند. استانيسلاو بورووسكي لهستاني جغرافي و زبان فرانسه تدريس مي كرد و ژول ريشار نيز معلم زبان فرانسه بود. ژول ريشار كه در زمان محمد شاه به ايران آمده بود، پس از مرگ او اسلام آورد و نام خود را به ميرزا رضا خان تغيير داد. پس از خروج دكتر پولاك از ايران، دكتر تولوزان نقش مهمي در آموزش نسل جديد پزشكان ايراني دارالفنون ايفا كرد. بودجه دارالفنون از عايدات استان هاي ملاير و تويسركان تامين مي شد............. ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در یکشنبه 1387/04/23 و ساعت 9:13 بعد از ظهر |

پالیز دار و تکرار تاریخ (2):

این شبکه مرموز وظیفه داشت که اطلاعات طبقه بندی شده رژیم را در زمینه های روابط خارجی ، مجالس سنا و شورالی ملی ، وزارت خارجه ، ساواک ، ارتش شاهنشاهی ازطریق میکرو فیلم ، کپی ، نمونه برداری از اسناد و مدارک به شیوه های جدید جمع آوری و به سازمان MI6 تحویل نماید . باند خبیر خان در توافقی که بین سازمان های CIA وmi6  انجام گرفت بیشتر مورد توجه آمریکائیان قرار گرفت . اگر چه مدت فعالیت این باند اطلاعاتی در سال های پایانی رژیم چندان به طول نینجامید ولی سری ترین اطلاعات حکومت را در اختیار مقامات اطلاعاتی آمریکا و انگلیس قرار داد . باند مزبور تنها زمانی که ساواک اطلاع یافت که برخی از اسناد فوق محرمانه رژیم به خارج از کشور درز کرده است به تکاپو افتاد تا عامل یا عوامل جمع اوری آنها را شناسائی نماید . از این جا  بود که نسبت به حرکات و رفتار خبیر خان مشکوک شدند و او را زیر نظر گرفتند چرا که او و یکی دو نفر دیگر ، تنها کسانی بودند که بدون تشریفات و وقت قبلی می توانستند به خدمت شاه بروند . به زودی یکی از عوامل مرتبط با باند خبیر خان در وزارت خارجه شناسائی شد و از طریق او باند خبیر لو رفت . از آنجا که سازمان سیای آمریکا دورا دور از فعالیت های ساواک در باره باند خبیر اطلاع داشت او را در جریان گذاشت. در جریان یکی از مسافرت های که خبیر حان به اروپا داشت با تلاش ساواک در سویس توسط پلیس بین الملل دستگیر شد و به طرز جالبی تنوانست از چنگال پلیس سوئیس و ساواک ایران  رهائی یابد . ماجرا از این قرار بود که ولیل مدافع انگلیسی تبار او با دقت و آشنائی که با قوانین سوئس داشت موجبات تبرئه خبیر خان را در دادگاه سوئیس و پیش از تحویل او به دولت ایران  باعث شد . این در حالی بود که ساواک در ایران چند تن از دستیاران خبیر خان را شناسائی و دستگیر کرده بود . این حادثه زمینه های افشای اسناد مربوط به کمک های آمریکا به ایران در قالب اصل چهار ترومن را توسط خبیر خان باعث شد . ماجرای عباس پالیز دار هم چیزی شبیه به همین ماجرای خبیر خان گودرزی است که تنوانست خود را از خاک بر افلاک کشد . در پایان ذکر این نکته را لازم می دانم که تا مشخص شدن ماجرای پالیز دار حد اقل از نظر تاریخی ، باید منتظر اخبار و اطلاعات بیشتر بود تا بتوان به قضاوت نشست ، پس تا آن روز ...... البته اگر........           

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در چهارشنبه 1387/04/19 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |

                                 

                                                              ارنست پرون جاسوس انگلیسی

 پالیز دار و تکرار تاریخ : چند روزی است که محافل سیاسی و اجتماعی کشور در گیر مسئله ای شده است که از نقطه نظر تاریخی اگر چه مهم و قابل درج در تاریخ جدید ایران است ولی به نوعی موردی تکراری در تاریخ این مرز و بوم است .موضوع افشا گریها ی عباس پالیز دار، گذشته از صحت و سقم آنها ، این جانب را به یاد موردی مشابه در دروان محمد رضا شاه پهلوی انداخت که قصد دارم در این پست به آن بپردازم و پیش از هر چیز یاید بگویم  بنده در این مورد(افشا گریهای دکتر پالیز دار ) نه اطلاعات کامل و جامعی دارم و نه وقت گران بهاء خود را صرف مواردی از این دست می نمایم ، چرا که نظایر آنرا در تاریخ بسیار خوانده ام و از این دست در تاریخ فراوان می یابید از جمله در تاریخ پهلوی دوم که به آن خواهم پرداخت.

در مباحثی که تحت عنوان تبعات کمک های آمریکا به ایران در قالب اصل چهار (پست های 93 و 94 ) داشتم آنچه مطرح می شود این است که چگونه و از چه طریقی مشخص شد که شاه ،کمک های مالی آمریکا را بین خانواده یا حامیان رژیم خود بذل و بخشش نمود. به عبارتی آنچه متعلق به آحاد ملت ایران می شد ، نصیب افرادی خاص و حاکمه شد. این خود ماجرائی دارد که بی شباهت با موضوع پالیز دار امروزی نیست

در حقیقت اطلاعات مربوط به این رسوائی شاه توسط سرویس اطلاعاتی خبیر گودرزی ( معروف به خبیر خان) جمع آوری و افشا شد . کیفیت و چگونگی آن هم از این قرار بود که خبیر از مردمان جنوبی کشور بود که دوران جوانی خود را با کار وتلاش در آبادان (قطب نفتی ایران ) آغاز نمود و توانست مورد توجه مقامات انگلیسی در آبادان قرار گیرد . این توجه به زودی خبیر را در جرگه عوامل MI6 (سازمان اطلاعات خارجی انگلیس ) قرار داد . مستعد بودن خبیر برای فعالیت های اطلاعاتی و از طرفی روحیه مناسبی که برای نفوذ در افراد و شخصیت های مختلف داشت به زودی او را از جمله مناسبترین جاسوس های MI6 در ایران قرار داد . با این اوصاف بود که خبیر خان برای نفوذ در دربار ایران به تهران اعزام شد . سازمان اطلاعات انگلیس با توجه به روحیه محمدرضا شاه و با توجه به این که از همان دوران جوانی و پیش از پادشاهی افرادی نظیر ارنست پرون ( مرموز ترین جاسوس mi6)) را در کنار محمد رضا شاه داشت ، این بار و پس از فوت پرون ، از وجود خبیر برای ادامه راه پرون استفاده نمود. خبیر با صرف کمترین تلاش ها موفق شد تا محرم اسرار شاه شود به نحوی که همیشه اجازه داشت در هر ساعت و در هر جا خدمت شاه برسد . او بیشتر شب ها را در اتاق مجاور اتاق خواب شاه و حتی در همان اتاق خواب شاه به سر می برد از این رو بدون کمترین دغدغه و ترسی از ساواک و اطرافیان شاه و با جلب توجه آنها توانست با کمک سایر جاسو سان انگلیسی فعال در دربار ، شبکه اطلاعاتی قوی را که به کوچک ترین و محرمانه ترین اطلاعات رژیم دست رسی داشت ، سازمان دهی نماید. این شبکه مرموز وظیفه داشت که..................... این پست ادامه دارد         

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در شنبه 1387/04/15 و ساعت 7:12 قبل از ظهر |

                             تختی ها هرگز نمی میرند(2):

مرحوم تختی با درخشش زود هنگام خود در میادین ورزشی توجه همگان و بالاخص مردم عادی و فقیر را به خود جلب نمود ، چنانکه با دیدن او در کوچه و بازار گوئی یار و مدد کار خویش را می دیدند. این پیشرفت زود هنگام و استقبال بی نظیر مردم از تختی ، حسادت دربار را به همراه داشت. این حسادت خصوصأ ، علیرضا پهلوی را که یک چندی مسئولیت فدراسیون ورزش رژیم را بر عهده داشت بیشتر از هر چیزی می آزرد . یک ، دو بار در مجالس ورزشی با ورود علیرضا کمترین استقبال از او به عمل آمد و همزمان با ورود مرحوم تختی ، فریاد های تختی ما خوش آمدی ، سرور ما خوش آمدی باعث شد تا علیرضا پهلوی به حالت قهر مجلس ورزشی را ترک نماید . این گونه استقبال های مردمی و حکایت هایی که از جوانمردی های او در میادین ورزشی بیان می شد هر چه بیشتر تنفر دربار و شاه را از محبوبیت تختی در بین توده ها باعث می شد .اوج این تنفر و برای اولین بار در سال 1338 اتفاق افتاد و این زمانی بود که ورزشکاران مدال آور ایرانی در مسابقات بین المللی به پیروزی های درخشانی نایل آمدندو در ملاقاتی که با شاه داشتند ، مرحوم تختی حاضر به بوسیدن دست شاه نشد برای محمدرضا شاه این عمل تختی اوج ذلت محسوب می شد .ادامه این عمل و سرایت آن به سایر دوستان ورزشکار تختی عاملی بر مرگ او توسط ساواک گردید . پس از آنکه ساواک نتوانست از طریق پول و وعد های چون پست و مقام تختی را به اطاعت از رژیم و مدح شاه وادار نماید به دنبال بهانه ای بود تا بدون صدا و در اختفاء مطلق از خطری که از جانب او ،رژیم را تهدید می کرد رهائی یابد . این بهانه در حادثه دلخراش زمین لرزه بوئین زهرا که جان هزاران نفر از هم وطنانمان را گرفت به وقوع پیوست . در جریان این حادثه مرحوم تختی به طور خود جوش اقدام به جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان بوئین زهرا نمود و از انجائی که به مسئولان رژیم در جمع آوری کمک های مردمی اعتمادی نداشت ، خود در بازار و کوچه پس کوچه های تهران به راه افتاد و سیل کمک های مردمی با حضور تختی در صحنه به نهایت خود رسید . از آنجا که شاه و دربار می حواستند از این حادثه به نفع خود بهر برداری نمایند و مردم توجهی به این کمک ملوکانه نداشتند ، زمینه را برای دخالت ساواک فراهم نمود و از او خواستند تا هرچه زودتر از این اقدام انسان دوستانه دست بردارد و چون تختی حاضر به این کار نشد با ارعاب و تهدید مجبورش ساختند تا به خانه اش باز گردد از این زمان تا سال 1346 که او را ناجوانمردانه به قتل رساندند ، حقوق و مزایای او را از فدراسیون کشتی قطع نمودند و حتی اسم او را از لیست ورزشکاران ایرانی حذف نمودند . خانه محقر او که با مدال های جونمردانه اش زینتی دو چندان یافته بود با این حرکت رژیم به جولانگاهی برای مبارزه با حکومت تبدیل شد . مرحوم تختی با روی آوردن به کار و تلاش و کمک به مردم از طریق محبوبیتی که در بین آنها داشت به زندگیش رنگ و بوی دیگری داد . رژیم منحوس ستم شاهی که تاب این مردانگی و غیرت را نداشت و سر سختی و سازش ناپذیری تختی را دید ، همت بر قتلش نمود . با ترفند او را به هتل آتلانتیک کشاندند و به قتل رساندند. بارها مرحوم تختی برای دوستانش بیان داشته بود که او را خواهند کشت . ساواک تمامی اسناد مربوط به این قتل را از بین برد تا رد پائی از خود به جا نگذارد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی هیچ سندی دال بر دخالت ساواک در این ماجرا یافته نشد . ولی سر به نیست کردن کارگر بی چاره غسالخانه که پیکر شکنجه شده تختی را غسل داده بود و مخفیانه دفن کردن پیکر او در ابن بابویه و شهادت هتلدار که مرحوم تختی را پیش از یافته شدن جسدش در هتل با چند مرد ناشناس شیک پوش دیده بود ، همه گواهی بر این جنایت حکومت داشت . یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.        

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در شنبه 1387/04/08 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |
                                                      

تختی ها هرگز نمی میرند: نمی دانم چرا امروز  به این موضوع پرداختم .همین قدر می دانم که هنوز هم بارقه ی امیدی از روحیه ی پهلوانی بدان معنا که مورد نظرم می باشد در جامعه امروز وجود دارد ، هرچند اندک و گاه شاید نوعی خود نمائی باشد . اما هر چه هست بر آنم داشت تا یادی از زنده یاد غلامرضا تختی نمایم . هم او که در زمان اختناق با روحیه و اقدامات مردانه اش که هر کس را شایسته آنها نبود ، درسی به بزرگی تاریخ را برایمان به ارمغان گذاشت . بخوانیم و تدبر نمائیم که زندگی را جزء این سزاوار نیست .  

مرحوم غلامرضا تختی فرزند رجب یخ فروش بود .رجب از طریق یخ فروشی امرار معاش می کرد و بر سر همین شغل هم به آوارگی کشیده شد  . پدر رجب حاجی قلی خوار و بار فروش بود و از انجا که در داخل مغازه اش روی تخت بار فروشی اش هم می خوابید و هم بساط خود را پهن می کرد به تختی معروف شد . غلامرضا در چنین خانواده ای و در چنان محله ای (خانی آباد ) دیده به جهان گشود و  از همان اوان کودکی مزه فقر را چشید و همین باعث ان شد تا درد جامعه اش را در یابد و درمانش را نه از سکوت در برابر ظالم که از طریق مبارزه منفی با آن آغاز نماید و تو گوئی در این راه ،مقلدو رهروی مهنداس کرام چندی (مهاتما گاندی ) بزرگ مبارز پرهیز از خشونت (ساگاتریا ) بود . این شیوه برخورد با ظالم چنان حکومت وقت و حامیان آن را به لرزه در آورد که وجودش را تحمل نیاورده ، به کشتنش مجبور ساختند و اسطوره ای را در راه مبارزه با ظالم و ظلم بوجود آوردند. گرچه غلامرضا کشته شد و لکه ننگ دیگری بر دامان رژیم گذاشت ولی به دنبال خود غلامرضا های دیگری را پرورش داد و خواهد داد . مرحوم غلامرضا تختی با حضور در گود زور خانه هم به پرورش جسم خود و هم از این نمد به پرورش روحیه فتوت در خود پرداخت تا شاید بتواند انتقام خود را از ظالم بگیرد . روحیه عیاری البته در تاریخ ما از یک طرف بارقه ی امیدی در دل نا امیدان ایجاد می کرد و از طرفی و با گذشت زمان به بلائی بر جان مردم ما مبدل شد که در این مجال نمی توان بدان پرداخت . تختی با حضور خود در میدان ورزش باستانی هم عرق ملی خود را به وطن و هم زنده کردن روحیه جوانمردی را و هم مبارزه با فساد را به اثبات رسانید.

از شیو های مرسوم حکومت پهلوی در کسب وجهه ی مردمی برای خود ، جیره خوار کردن و به عبارتی وابسته به خود کردن گروهها و چهره های علمی ، فرهنگی ، ورزشی و.. بود و چه بسیار افرادی در کسوت های مختلف بودند که برای لقمه نانی خفت این بار ننگین را بر دوش خود کشیدند تا چند صباحی را در آسایش  و رفاه باشند و هر گز به عاقبت کار خود نیندیشیدند . اما گویا در آن میدان فساد و تباهی ،بودند مردانی که مرد بودند و برای لقمه نانی پشت به خدمت دو تا نکردند و فریادشان این بود که : ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا . تختی از این دست مردان ، مرد بود . در این جا به یکی ، دو نمونه از مبارزات منفی او در برابر رژیم اشاره ای خواهم داشت . پس تا بعد ...     

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 10:4 بعد از ظهر |
                                                      

                                                            فرح پهلوی

                                                 از فقر تا فقر (۳)

فرح در سال 1337 جهت  دیدار مادرش به ایران بازگشت ، این بازگشت او به ایران مصادف شد با ازدواجش با محمدرضا شاه و چگونگی آن بدین قرار بود که مدتی پس از دیدار مادرش و هنگامی که قصد بازگشت به فرانسه را داشت ،پاسپورت و مدارک او توسط ساواک به جرم فعالیت های چپگرایانه توقیف شد و اجازه خروج از کشور به او داده نشد . به دنبال این ماجرا و جهت رفتن به فرانسه ناگزیر به اردشیر زاهدی که در این زمان در وزارت خارجه مسئول رسیدگی به امور دانشجویان ایرانی خارح از کشور بود ، شد . اردشیر یار غار و شب زنده داری های شاه و از جمله کسانی بود که در حصارک کرج دارای ویلای باشکوهی بود و در این ویلا از زنان و دختران استقبال می کرد و پس از کام جوئی آنها را در اختیار شاه قرار می داد . زیبائی فرح در این ملاقات باعث شد تا زاهدی جهت انجام کار هایش او را به حصارک بکشاند و پس از استفاده خود آنرا در اختیار شاه قرار داد و همین موضوع زمینه های علاقمندی شاه به فرح و ازدواج او را باعث شد . پیشنهاد این ازدواج هم از سوی شهناز پهلوی دختر شاه و همسر اردشیر زاهدی به فرح داد شد و به دنبال آن این ازدواج سر گرفت (1338) و در همان سال و با پول دولت ایران و با هواپیمای خصوصی شاه ،فرح جهت انجام تصویه حساب با محل تحصیل خود در پاریس عازم این کشور شدو این بار به عنوان همسر شاه ایران.

فرح بلافاصله پس از ازدواج با شاه به بدعت گذاری در دربار پهلوی پرداخت و در اولین حرکت بدعت امیز خود به تشکیل دفتری و استخدام کارمندانی برای دفتر مخصوص شهبانو اقدام کرد و در دومین بدعت خود شروع به یار گیری از کمونیست های باسابقه و یاران غار خود به عنوان رئیس دفتر و مسئول و کارمندان آن پرداخت .  از آن جمله کریم پاشا بهادری همسر قبلی خود را (بدون این که قانونأ طلاق آنها اعلام شود ) به دفتر خود فرا خواند ، پسر دائیش رضا قطبی را و نیز هوشنگ نهاوندی را به ریاست دفتر خود بر گزید و در یک حرکت به اصطلاح فرهنگی و با توجه به نوع تحصیلات خود اقدام به شناسائی ، خرید و جمع آوری آثار و اشیاء تاریخی در سراسر ایران نمود ، حرکتی از همان نوع که بیانگر فقر فرهنگی او شد . این دفتر با بیش از 600 کارمند به فعالیت گسترده در نقاط مختلف ایران برای یافتن و قاچاق اشیاء تاریخی کشور پرداخت و در روستا های دور افتاده کشور هم نفوذ یافت و رقیب سرسخت اشرف و فرزندش شهریار در زمینه قاچاق اشیاء تاریخی ایران شد . این حرکت و حرکت ها ی بعدی او دلالت بر فقر فرهنگی کسی داشت که از فقر اقتصادی شروع کرد و به فقر فرهنگی به پایان برد . بیائید از این ماجرا ها درس عبرت بگیریم . موفق باشید.

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در شنبه 1387/04/01 و ساعت 9:1 بعد از ظهر |
                                           

                                                   فرح و رضا پهلوی

از فقر تا فقر(2):

فرح درخانه دائی که وضع چندان مناسبی از نظر مالی نداشت وارد مدرسه ایتالیائی ها و از سن ده سالگی وارد مدرسه فرانسوی ژاندارک شد و دوران متوسطه را در همین مدرسه گذرانید . هم مدرسه ایتالیائی ها و هم مدرسه ژاندارک که زیر نظر راهبه های ایتالیائی و فرانسوی اداره می شدند ، زیر مجموعه کلیسای کاتولیک بودند. پس از اتمام تحصیلات متوسطه کوشید تا در رشته پزشکی دانشگاه تهران وارد شود ولی نا کام ماند . در این زمان رضا قطبی ، پسر دائی فرح و دوست بسیار نزدیک او برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاده شد. دور شدن رضا که فرح او را برادر خود می دانست باعث افسردگی او شد . این مسئله باعث شد تا محمد علی قطبی او را نیز به فرانسه اعزام نماید . ورود فرح به فرانسه آغاز دوران جدیدی در زندگی او بود چرا که پس از گذشت چندی علاوه بر ورود به هنرستان معماری و طراحی در پاریس به زودی وارد فعالیت های سیاسی شد و به حزب توده ایران پیوست و همین مسئله نقطه ورود اوبه در بار و همسر شاه شدن بود . فرح توسط پسر دائیش رضا قطبی و کریم پاشا بهادری (نامزد و رفیقه بعدی فرح ) به فعالیت های سیاسی وارد شد و بلافاطله اسم او در لیست دانشجویان ایرانی مخالف رژیم از سوی ساواک به ثبت رسید .

دروران زندگی او در پاریس هر روز سخت تر می شد خصوصأکه پول ناچیزی که دائیش برای او می فرستاد بسیار ناچیز بود از این رو به کار شبانه و پرستاری کودک روی آورد و بر اساس شواهدی حتی به دختری تلفنی (روسپی ) تبدیل شد.  زندگی او در فرانسه تأثیرات دیگری را هم برای او به همراه داشت از جمله به خاطر آنکه دوران کودگی و  تحصیلات  ابتدایی  رانزد معلمان  فرا نسوی و ایتالیا یی  گذرانند بود      تربیت غربی داشت وکاملا اروپایی مآب بود . هرگز به مطالعه متون فارسی علاقه نشان نمی داد . سلیقه اش گاه کاتولیک و گاه اسپارت مأب بود . مطالعاتش معمولا به زبان فرانسه و انگلیسی بود . برخی می گویند که او توسط انوشیروان رئیس فیروز به فعالیت های چپگرایانه کشیده شد . همیشه غذای حاضری می خورد و به شیر و چای علاقه مفرطی داشت . اوقات بیکاری را به شنا می پرداخت و به این سرگرمی بسیار علاقه مند بود. در کنار ساحل سن بود که با کریم پاشا بهادری خواستگار بعدی خود آشنا شد و در سال 1338 در یک جشن کوچگ با حضور دوستان و تنی چند از دانشجویان ایرانی مقیم پاریس ، مراسم نامزدی خود را برگزار نمودند . روحیه ای مخالف و متضاد داشت . غالب شب ها از خواب بیدار می شد و احساس خفقان می کرد . لباس های نازک می پوشید . نفرت خود را از اشخاص و اشیاء کتمان نمی کرد . آنچه را مورد پذیرش عامه بود نفی می کرد و آنچه را مورد پذیرش غامه نبود می پسندید.

فرح همیشه از مادرش و زندگی محقرانه ای که داشت تعریف می کرد و ابائی از بیان حقایق زندگی خود نداشت . خیلی به لاغری علاقه داشت و دائم برای این مورد سرکه می نوشید به گونه ای که به سرفه خفیف مبتلا شد که دائم با او بود.ازدواج ا و با شاه هم یک امر کاملا تصادفی بود که در پست بعدی بدان خواهم پرداخت.     

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در جمعه 1387/03/31 و ساعت 8:53 قبل از ظهر |
                                                      

                                                           فرح پهلوی

از فقر تا فقر: از نظر علم الاجتماع ، و در مبحث فقر ، علماء را عقیده بر این است که واژه فقر بر دوموضوع دلالت دارد یکی : فقرمادی یا همان که از آن با عنوان فقر اقتصادی هم یاد شده است و دومی :فقر معنوی که از آن با عنوان فقر فرهنگی هم یاد می شود . در این پست بر آن نیستم که در این موضوع قلم فرسائی نمایم ، فقط آنچه می خواهم بگویم در این چهار چوب خواهد بود .راستش را بخواهید جان کلامم این است که هولناک ترین فقر مبتلابه هر انسانی می تواند فقر فرهنگی باشد که متأسفانه امروزه هم بسیاری از ما به آن گرفتاریم بدون آنکه خود از این موضوع آگاه باشیم .مثال ساده ای بزنم که شاید بسیاری از ما در کوچه و خیابان با ان رو به رو شده ایم ، خانواده جنتلمنی را در نظر بگیرید که سوار بر آخرین مد ماشین اند و در مقابل چشم شما و ما ، ناگهان شیشه اتومبیل خود را پائین می کشند و پوست میوه یا امثال آنها را حواله خیابان می نمایند ، بدون کوچک ترین واهمه ای، از این رو است که در اخبار سراسر اعلام می شود که از ابتذای سال جاری تا امروز مبلغ چند میلیون ریال بابت ریختن زباله در خیابان های کشور از سوی خانواده ها ، جریمه نقدی صادر شده است  . این از نظر من جزء فقر فرهنگی معنی دیگری نمی دهد  در اینجا از دید تاریخی به این مهم خواهم پرداخت .

فرح دیبا ،همسر سوم و اتفاقی شاه جزءهمین تیپ افرادی بود که فقراقتصادی و فرهنگی ، هر دو را تجربه نمود و آخر کار به غارت روی آورد ، بخوانید:

فرح دیبا ، تنها فرزند استوار سهراب دیبا ، کارمند دادستانی ارتش شاهنشاهی بود . سهراب در سال 1315 و زمانی که به رشت منتقل شد با دختری به نام فریده قطبی ، شاگرد خیاط خانه ، خانم شرفی آشنا شد و این آشنائی باعث ازدواج سهراب با فریده خیاط شد . سهراب در سال 1316 به زاد گاه خود تبریز منتقل شد و به سپاه یکم آذربایجان پیوست و در محله ششکلان تبریز ساکن شد (خانه پدری ) . یگانه فرزند سهراب یعنی فرح در همین خانه و در سال 1317 پا به دنیا گذارد . چندی پس از تولد فرح ، سهراب  به سرطان معده مبتلا شد و درگذشت . فرح تا 5 سالگی با مختصر پولی که مادرش از خیاط خانه ، خانم شرفی بدست می آورد بزرگ شد و در 6 سالگی مادرش او را با خود به تهران برد و او را به تنها دائیش ،محمد علی قطب ، آموزگار مدرسه ابتدای تبریز سپرد و خود به تبریز بازگشت و در خانه تاجر ، تبریزی به نام اپیک چی مشغول به کلفتی شد و مدتی بعد به عقد موقت او در آمد و چند سالی در عقد او باقی ماند و پس از آن جدا شد و در تبریز برای خود خیاط خانه ای دایر نمود. در این مدت سرنوشت فرح در تهران به گونه ای دیگر بود که در پست بعدی بدان خواهم پرداخت. پس تا بعد...

 

 

+ نوشته شده توسط سیف اله صالحی سده در سه شنبه 1387/03/28 و ساعت 7:59 بعد از ظهر |
P align=center>آهنگ